خرابات مغان

همراهش نرفتم اما داغش همواره بر دلم تازه است. از زمان خروجش از مدینه را تا آن هنگام که به مکه وارد شد، خوب به خاطر دارم. همیشه سیادت و سروی اش برایم اهمیت داشت. پس از شهادت پدرمان علی و برادرمان حسن، او راه هدایت را نمایان می کرد و گفتار و رفتارش برای مسلمین نجات بخش بود.

من محمد بن حنفیه از برادرم حسین به علی و خروجش از مدینه برای شما روایت می کنم. حسین در مسجد بود که فرستاده ی والی مدینه به آنجا آمد و با خطاب و عتابی تند، برادرم را به دارالاماره خواند! حسین به پسر زبیر فرمود گویا معاویه مرده است و برای یزید اینچنین طلب بیعت می کنند! همان روز بود که حسین بن علی اعلام کرد حتی اگر خونش ریخته شود با یزید بیعت نخواهد کرد.

با گفتگویی که میان من و برادرم حسین بن علی پیش آمد به وی پیشنهاد هجرت به مکه را دادم و عرض کردم در این سفر برای شما از خدا طلب خیر می کنم. ان شالله مکه حرم امن الهی، برای فرزند رسول خدا پناهگاهی باشد تا از شر آل امیه در امان بماند.

مدینه پس از خروج فرزند رسول خدا غرق در ماتم و اندوه شد گویا بار دیگر رحلت پیامبر و شهادت حسن بن علی را به خاطر آورده است اشک های مردم حسین را بدرقه می کرد گویا برای همه یقین شده بود که این سفر پایانی اندوه بار دارد.

در مکه نیز بار دیگر با برادرم حسین بن علی روبه رو شدم. ایشان فرمود به دعوت کوفیان عازم نیرنگستان هزار چهره ی کوفه است. من او را از این رفتن بر حذر داشتم اما حسین فرمود مرا با نامه های بسیار دعوت کرده اند و اکنون زمان آزمایش بزرگ است زیرا در خواب دیدم که رسول خدا فرمود: «ای حسین! بیرون برو که خداوند خواسته تو را کشته ببیند.»

من که از تصمیم حسین مضطرب و پریشان گشته بودم عرض کردم ای پسر امیرمومنان حال که می روی چرا زنان و کودکان را با خود همراه کرده ای؟ حسین بن علی پاسخ داد: «خداوند خواسته است تا آنها را اسیر ببیند».

من همراهش نرفتم. نمی دانم تصمیمم درست بود یا نه؟ تاریخ درباره من قضاوتش را کرده است. کاروان حسین بن علی که فرسنگ ها را با گام های شوق و عشق برمی داشت منزل به منزل از حجاز فاصله می گرفت و وارد عراق می شد. در منازل بسیار امام با سران قبایل مختلف دیدار کرد و دست یاری به سمتشان آورد. برخی به گمان منصب و مقام پذیرفتند و برخی از بیم جان سر باز زدند و کم بودند گروهی که بی هیچ خیال دنیایی همراه کاروان امام شدند.

هر چه گام های شتران و اسبان به کربلا نزدیک تر می شد نفس کشیدن برای این سرزمین تفتیده سخت تر و سخت تر می گشت.

غوغای اسبان و صدای زنگ کاروان بانگ شهادت را نهیب می زد. حسین بن علی پس از ورود به کربلا زمین‌های اطرافش را از قبایلی که آنجا ساکن بودند خرید و از آنها خواست زیارت کنندگان قبرش را پذیرایی کنند.

هیچ کس از ماجرای فردای کربلا خبر نداشت. برهوتی که هیچ کس برای آن دیناری نمی داد اکنون توسط پسر رسول خدا خریداری شده بود و این ماجرای دشت آفتاب زده ی کربلا را مبهم‌تر می کرد. شب سرد برهوت کربلا مشعل دار کاروان حسین بن علی گشته بود و نورش را از آفتاب خاندان رسالت می گرفت. این پایان سفر نبود که آغازی بر پایان فراق و دیدار با معبود بود. خون خدا در کربلا رخت اقامت بر زمین افکند تا دوست از دشمن و حقیقت از ریا و محبت از نفاق تشخیص داده شود.

نی‌های نینوا قرن هاست که آواز ِ هل من ناصر ینصرنی حسین را تکرار می کنند.

 

ع.ک

1394/07/19   

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢٤ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

نام مرا شنیده اید. اما به نیکی از من یاد نمی کنید! و البته حق دارید مرا نیز خیانت کار بدانید. آن شب همه چیز ناگهان رخ داد. شاید اگر فرصت بازگشت به گذشته بود آن کار را تکرار نمی کردم و در تلاش بودم تا یاری اش کنم. اما ماجرا فقط مخصوص آن شب نیست. شاید من نیز در شرایط بحرانی و خفقان کوفه نتوانستم درست تصمیم بگیرم! اکنون که آن روزها و شب ها را مرور می کنم خوب به یاد دارم که کوفه را خاک تزویر پاشیده بودند. تزویری به وسعت تمام قرنها که در یاد تاریخ مانده است.

بزرگان با دست خط خود حسین بن علی را به کوفه دعوت کرده بودند و از وی خواستند علیه یزید قیام کند.

اما ما کوفیان به عهد خود وفا نکردیم و نماینده ی حسین را میهمان شمشیرهای تشنه به خون کردیم.

شاید در ذهن گسسته‌ی تاریخ در پی نام من می گردید! من پسر طوعه هستم. پسری ناخلف از مادری وفادار و فداکار. مادرم آن شب مسلم بن عقیل را پناه داده بود. و من در کمال وقاحت و بی شرمی خبر حضور فرستاده حسین بن علی(ع) در خانه مان را به دارالاماره رساندم.

او بی خبر از نیرنگ شیطانی من تا صبح به عبادت مشغول بود گویا می دانست صبح گاه میزبانش شمشیرها هستند. شمشیرهایی که ما کوفیان برای خاندان رسول خدا از پیش صیقل داده ایم!

مسلم چند روزی بود در کوفه سرگردان بود؛ کاش اصلا به کوفه نمی آمد. بزرگان کوفه یا در زندان ابن زیاد بودند یا از ترس حکومت و مجازات، هر یک به بهانه ای از پذیرش وی سر باز زدند و همین ترس، مقدمه ای برای وقوع بزرگترین جنایت تاریخ شد.

اما مرگ او در عجز و ناتوانی نبود. مسلم در نهایت پای مردی و شجاعت به میهمانی شمشیرها رفت. صبح که ماموران ابن زیاد به خانه ی مادرم طوعه هجوم آوردند، مسلم با دلاوری تمام در مقابل آنها ایستاد و با هر ضربه شمیشر فریاد می زد: «این مرگ است، هر چه می‌‌خواهى بکن، بى‌شک جام مرگ را خواهى نوشید. براى فرمان خدا شکیبا باش، که حکم خداوند در میان بندگان جارى است». اما او تک و تنها در میان لشکر سالوس و نیرنگ باز ابن زیاد تاب نیاورد و سرانجام در گودالی که در آن حوالی بود با زخم ها و جراحت های بسیار دستگیر شد.

نمایش آن روز مسلم و اتفاق های پس از آن همچنان در پیش چشمانم هست! قرنها از آن ماجرا می گذرد اما باز، همه چیز را با جزییات تمام در خاطر دارم. مسلم را کشان کشان به دارالاماره کوفه، نزد ابن زیاد بردند. ابن زیاد سرمست از این فتح رجز می خواند و فریاد می کشید اما مسلم در برابر او اندکی از خود عجز و ناتوانی نشان نداد. مسلم چون شیری زخمی می‌خروشید و کاخ ابن زیاد را به لرزه در می آورد. 

سرانجام ابن زیاد که از پاسخ های مسلم به تنگ آمده بود دستور داد سر از تن مسلم جدا کردند و پیکر بی جانش را از دارالاماره کوفه به پایین افکندند. و این شد سرآغاز خیانت ما کوفیان و لکه‌ی ننگی در طول تاریخ که هیچ گاه از پیشانی زمان سترده و محو نمی شود.

آه! مادرم! طوعه! کاش من نیز چون تو ایمانم به وی قلبی بود و فریب سکه های ابن زیاد را نمی خوردم. شاید اگر فرمانت را انجام داده بودم و از محل پنهان شدن مسلم به حکومتیان چیزی نمی گفتم تاریخ به گونه ای دیگر رقم می خورد. اما دریغ که اندوه و حسرت دیگر سودی ندارد...

 

ع.ک

1394/07/16

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢٤ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

استقبال از سه گانی‌ها

 

1)

قرن ما قرن شورش و جنگ است

سازهامان چه زشت آهنگ است

نقش ما نقش شیشه و سنگ است.

 

2)

روی یک تخته سنگ

تک درختی رویید

زندگی یعنی جنگ.

 

3)

روی تکه‌ای سفال

نقش می‌زنم تو را

مثل حی لایزال.

 

4)

عشق چیز ساده‌ای است

گر چه تا همیشه اشتباه نیست

عاشقی گناه نیست.

 

5)

قانون جنگل حاکم است اینجا

بیهوده می‌خوانی کتاب مبهم قانون

منگ است افلاطون.

 

6)

پرواز با حباب

یک انتخاب بود

بی‌شک سراب بود.

 

7)

این مسیر، چیست؟

مرگ، زندگی است؟

یا تداوم خدا و بندگی است.

 

8)

در مسیر زندگی

می‌بَریم و گه هلاک می‌شویم

ما چه ساده خاک می‌شویم.

 

9)

زندگی چه زود ناتمام

مثل ماه که

نیمه می‌شود تمام.

 

10)

من گیر کرده‌ام

نه بین دو راه!

بین حصر و قصر چشمانت.

 

11)

قهر می‌کنی

ناگهان خراب می‌شوم!

مثل یخ، من آب می‌شوم.

 

12)

گاهی بخند

گل خنده رو خوب است

هر چند پایان گل از لبخندِ بیهوده است.

 

13)

روی آن اسکله تو را دیدم

دست در دست، می‌روی با او

خسته‌ای از حضور من بانو!

 

14)

داشتم راحت و آسوده سفر می‌کردم

بی‌خبر از دلت اما این بار

اشک چشم تو نمک گیرم کرد.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٩ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

دکتر محمدرضا یوسفی استادیار دانشگاه قم

 

زندگی نامه، یکی از انواع کارآمد نشر برای باقی نگاه داشتن یاد و خاطرۀ بزرگان است. از آنجا که از قدیم الایام ملّتها حفظ نام ویاد بزرگان را بر خود فریضه می داشتند، این فن سابقه ای بس طولانی دارد. در ایران باستان قسمتی از خدای نامه که بعدها در شاهنامة فردوسی جمع آوری شده و نیز بعضی کتیبه ها مثل کتیبۀ بیستون را می توان از نوع زندگی نامه محسوب کرد. رسالۀکارنامۀ اردشیر با بکان به زبان پهلوی نیز نمونۀ دیگری است. درغرب از قرن اوّل میلادی کتابی به نام زندگی های موازی به قلم پلوتارک موجود است که در آن به شرح زندگانی بیست و سه تن یونانی و بیست و سه تن رومی در کنار یکدیگر پرداخته است. (انواع نثر فارسی، ص281)

در نگارش زندگی نامه، بسته به اهدافی که نویسنده تعقیب می کند و به میزان نوع شخصیّت قهرمان زندگی نامه، بخشهایی از زندگیش برجسته تر می شود و به عبارت دیگر تکیة بیشتری بر آن می شود. چون زندگی نامه همانند طرح اوّلیه یک داستان است. «طرح داستان وشخصیّت دو کفۀ ترازو هستند یعنی خمیر مایۀ هر دو یکی است و هر چه داستان تحلیلی تر باشد شخصیّت سنگین تر می شود چون خوانندگان بیشتر مایلند اعمال و حوادثی را دنبال کنند که شخصیّت شناخته شده آنان انجام می دهد.» (زبان و نگارش فارسی، ص104)

نوشتن زندگی سرداران شهید دفاع مقدّس، ظرافت خاص ودقت ویژه ای می طلبد چون هدف اصلی از نگارش این نوع کتابها حفظ نام وخاطرۀ آنها با هدف تأثیر گذاری بر نسل حال و آینده است. هر کدام از این دلاور مردان به منزلۀاسوۀ حسنه ای هستند برای جوانان و نوجوانان ما. پس لازم است این هدف در تمام مراحل نگارش نصب العین قرار گیرد. لذا باید تکیه اصلی بر صفات بارز و برجستۀ آن مثل شهامت، جوانمردی، از خود گذشتگی و دلاوری باشد. هر چند هنگام جمع آوری خاطرات و تهیّة مواد جهت تنظیم زندگی نامه، تمام ابعاد روحی و اخلاقی یک شهید مطرح می شود ولی هنگام نشر یا درج آن در کتاب باید دقت لازم مبذول گردد تا نقض غرض نشود. بدیهی است سایر ابعاد شخصیّتی یک شهید نیز باید ثبت و ضبط شود چون بعنوان یک واقعیت غیر قابل انکار برای خانواده یا دوستانش شناخته شده است؛ ولی قبل از نوشتن زندگی نامه، نویسنده بایدمخاطبش را بشناسد. کتابی که باتیراژ بالا چاپ می شود و طبیعتاً در اختیار عموم قرار می گیرد؛ لازم است منقّح و پیراسته باشد درغیر این صورت نه تنها تأثیر مثبت که مطلوب نویسنده و ناشر است نمی گذارد بلکه تأثیر منفی آن به مراتب مخرّب تر می تواند باشد.

دراین نوشتار، بنده با بررسی چند زندگی نامه که در سال جاری منتشر شده است؛ مواردی را متذکر می شوم که ضعفهای فاحش محتوایی و صوری و مواردی از نقض غرض را در بر می گیرد. امید که نویسندگان عزیز آثارشهداء و ناشران محترم که اکثر قریب به اتفاق از خانوادۀ بزرگ دفاع مقدّس هستند عنایت لازم را مبذول فرمایند.

1- آسیب محتوایی:

الف- موارد ضد اخلاق در پشت جبهه:یکی از موارد مهم در معرّفیشخصیّتهای شهید دفاع مقدّس، تکیه بر سلوک خوب آنان با مردم، پدر و مادر و خانواده است. در این راستا، دلیلی ندارد خاطرات چندش آور، ضد اخلاق و گاه تحقیر کننده در معرض دید عموم قرار گیرد. مثلاً برجسته کردن زجر کشیدن و سختیهای دوران نوجوانی مطلوب است ولی لازم نیست بر درس نخواندن و بیسوادی و کارگری و مکانیکی یک قهرمان انگشت گذاشت.(آشنای بهشت/ شهید عبدی). همچنین شیطنتهای کودکی: گفت: اگه مامان بیاد می رم کلاس، چاره نبود. مادر بنده خدا یکی دو روز می رفت می نشست کلاس اوّل تا حسن عادت کند.(هم کیش موج، ص14).

نمونه دیگر: خیلی از زنهای بد حجاب بدش می آمد. تیر و کمان ساخته بود می زدیم و فرار می کردیم. (همان، ص19). یا: حمله می کردیم به کلاسهای دیگر و فراری شان می دادیم هیچکس تو مدرسه حریفمان نبود.(همان، ص20).

برخورد بد باهمسر آن هم در اوّلین ملاقات و جلسة خواستگاری برای مخاطبان مؤنّث که بسیار احساساتی هم هستند شایسته نیست: هر وقت لازم بدونم به جبهه می رم. شاید هم ماهها بر نگردم. اگر می خوای با من ازدواج کنی؛ باید با جبهه و جنگ خو بگیری.(آیینۀ عاشورا،ص21).

سوء استفاده از بیماری والدین: مریض بودم، خوابیده بودم تو رختخواب گفت : انگشتت رو بده، با خودکار رنگش کرد زد روی کاغذ گفت : تموم شد.رضایتدادید.من شدم پاسدار.(تبسّم نسیم، ص45).

بیان عقده های محبّت و نداشتن کانون گرم خانوادگی چیزی به شأن و منزلت یک قهرمان نمی افزاید که نوشته اند از قول برادر شهید: رضاشکر خورد گفت : سمّ است می خواهم خودم را بکشم چون پدرم مرا دوست ندارد. ظاهراً نتوانسته است با نامادری کنار بیاید(آشنای بهشت، ص15).

بیان قلدری و گردن کلفتی یک شهید با یک کاسب که سهواً دچار لغزش شده؛ خواننده را به یاد رضا شاه و نانوای خطاکار می اندازد. این سردار رفته است با دوستانش کله و پاچه بخورد که: کله داخلش پر از علف بود. فروشنده گفت: آقا شرمنده، آقا رضا گفت: یاهمۀ کله را خالی می کنی(توی سطل) یا خودت را داخل دیگ می اندازم. فروشنده به التماس افتاد گفت: آقا ببخشید شرمنده ام. آقا رضا گفت: نه نمی شود. اگرتمام کله را خالی نکنی خودم کله ات را می کنم می اندازم در دیگ!(آشنای بهشت، ص57).

ب- موارد ضد اخلاق درجبهه:گاه برای نشان دادن صِغَر سن بسیجیان و شرح جنگاوری آنان مطالبی بیان شده که بیشتر ضد اخلاقی است و منفی. مثلاً: گردانی مرکب از نیروهای صفر کیلومتر، نیروهای کم وسن سالی که بین اوّل و سوم راهنمایی بودند و تازه از پشت میز مدرسه یا از کنار پدر و مادرشان جدا شده بودند.(آشنای بهشت، ص48). و: جالب اینکه بعضی از فرمانده ها، این بچه های سیزده چهارده ساله را با شلیک هوایی بیدار می‌کردند برای نماز. مثل اینکه قیامت شده در صور می دمیدند.(تبسّم نسیم، ص61).

بیان شوخیهای بین رزمندگان که جنبه های بدآموزی دارد؛ مناسب نیست، چون هدف تعلیمی کتاب را تحت الشعاع قرار می‌دهد: مقداری خرده یخ دستش بود می انداخت تو یقۀ بچه ها به هول از خواب می پریدند. می دیدند صوفیه.(هم کیش موج، ص109) .صدایش(خروپف) را ضبط کرد از هر کسی می پرسید این صدای چیه، یکی می گفت: جرثقیله، تراکتوره، کسی باور نمی کرد این صدای نخراشیده صدای خرو پف فلانی باشد.(همان، ص54).

بیان روحیات افراد و حتی گفته های آنان بدون در نظر گرفتن شرایط بیان آن سخن یا به اصطلاح شأن گفتن آن خوب نیست بویژه مسائلی مثل: گفت: ولش کن، عیبی نداره، من به نیّت هر عراقی، هر شب دو سه تا موش می کشم.(آشنای بهشت، ص53). یا به او گفتم :حاج علی! الحق که تو چرچیل هستی!(شب وصال، ص77).

نمونۀ دیگر: صدا زد عباس! پسته ها تو بخور که الان نزدیک شهادتمونه! (آشنای بهشت، ص25).

نمونۀ دیگر: هر کس را می دید که مقداری موی سرش بلند شده، او را با اصرار می نشاند ومشغول کوتاه کردن موهای او می شد. یکی دوبار هم کار به جاهای باریک کشید ولی اودست بردار نبود. زیبایی و تمیز درآوردن برایش مطرح نبود. فقط می خواست کاری کرده باشد.(شب وصال، ص78).

 

نمونۀ دیگر: یک روز بحث لجبازی پیش آمد. شهید عبدی تا غذایش را می خورد،می نشست و ظرفهای کثیف را پرت می کرد وسط سنگر یا اینکه با پتو آنها را پاک می کرد. می گفتیم حاجی بچه ها مریض می شوند می گفت: من باید روی شما را کم کنم! (آشنای بهشت، ص55).

ج- طرح موضوع شهادت طلبی: به یاد داریم که امام«ره» به کرّات می فرمودند: نگویید برای شهید شدن به جبهه آمده ایم؛ بگویید برای انجام تکلیف آمده ایم. چون از این سخن سوء برداشت می شد و دشمنان سعی در منفی جلوه دادن جهاد ما داشتند. در چند مورد مشاهده شد که مؤلّف زندگی نامه درست به تبیین این موضوع پرداخته است: من قصد ازدواج نداشتم. شنیدم هر کسی زودتر ازدواج کند زودتر شهید می شود. تصمیم گرفتم ازدواج کنم.(آشنای بهشت، ص21).

یا: جواب داد با این برادرت چپ می روی راست می آیی می گویی چرا شهیدش نکردی. عرضه داری خودت شهیدش کن. باخنده گفت: برای این می گویم شهیدش کن که من بروم بنیاد شهید یک یخچال یا فرش تحویل بگیرم.(شب وصال، ص101).

د- حماسی نبودن لحن و مطالب کتاب:از آنجا که این قسم کتابها، زندگی نامة سرداران شهید است طبعاً تکیه باید بیشتر بر زندگی جنگی آنان باشد. هر چند بین جبهه و خانواده منافاتی ندارد ولی بهتر است خاطرات جبهه و جنگ به جای اینکه از زبان همسر شهید نقل شود که او خود نیز با واسطه از دیگران شنیده، مستقیماً از زبان همرزمان شهید باشد. از طرفی وقتی ناقل خاطره خود جزو حماسه سازان نباشد، لحن حماسی آن نیز بدل به لحن احساسی و عاطفی می شود. مثل کتاب آیینة عاشورا که گویی مخاطب خود راگم کرده است. یا کتاب اشک سیّد، که کلاً غیر حماسی است. از طرفی حجم کتاب نیز محل تأمّل است چون بیش از 60 صفحه اختصاص به خانواده دارد و کمتر از 50 صفحه از نگاه همرزمان است. در کتاب آشنای بهشت، نه تنها خاطرات خانواده زیاد نیست که جذّاب نیست فقط خاطرات ازدواج شهید خوب است .شب وصال هم چنین وضعی دارد چون نویسندۀ زن می خواهد خاطرات حماسی جنگ را بنویسد.

هـ - بیان اصطلاحات و رموز نظامی:پیشتر متذکر شدیم که نویسنده قبل از نوشتن، باید مخاطبش را بشناسد تا دچار سردرگمی نشود. از طرفی بازتاب برخی از جنبه های جنگ شاید هنوز بنا بر مصالح وملاحظاتی جایز نباشد. مثلاً اعزام نیروهای سپاه به جنوب لبنان در قالب یک حرکت فرهنگی برای سازماندهی نیروهای حزب الله بود نه جنگ علنی با اسرائیل: در سال 62 به لبنان و سوریه عزیمت کرد و با صهیونیستها به مبارزه پرداخت. (شب وصال، ص8).

یا: بدون اینکه به ارتش لبنان خبر بدهیم؛ قرار گذاشتیم با چندنفر از دوستان به آن طرف آب برویم... وارد پاسگاه مرزی ارتش اسرائیل شدیم.(همان، ص32). درکتاب آشنای بهشت(ص44 تا47) یک عملیّات کاملاً نظامی را تشریح کرده است و معلوم نیست مخاطب این بخش کیست و نیز اصطلاحات نظامی بدون توضیح مثل: دوشیکا، شلیکا، کلاش، تک ایذایی، کوبیدن جاده به معنی گلوله باران.

و- خارج از موضوع بودن بخشی ازکتاب:بعضی مواقع نویسنده مطالبی نوشته که نبودش لطمه ای به متن نمی زند یا بعضاً بهتر نیز هست. معلوم نیست خوف کم شدن حجم کتاب را داشته یا نمی خواسته است چیزی حذف شود.

بعض موارد نیز به داستان سرایی پرداخته که از اصل زندگی نامه دور افتاده است. نمونة خوب آن درکتاب لوطی و آتش مشاهده می شود. یک داستان مفصلی درباره آتش سوزی درخانۀمحقری نوشته شده که لوطیهای محل نیز ترسیدند و آخر سر یک بچه خردسال که بعدها معلوم می شود کیست، آن را خاموش می کند. (از ص13تا24). از طرفی به قدری منوچ لوطی بزرگ شده که نوجوان شهید(باقری) کم رنگ است. حدود دوازده صفحه با یک موش چاق و دمبه ای بازی می کند که هیچ ارتباطی با موضوع ندارد و شخصیّت قهرمان اصلی خرد شده است. (لوطی و آتش، ص63 تا71).

2-آسیبهای ضروری:

موارد فوق، آسیبهایی بود که از نظر محتوایی بر فنّ زندگی نامه نویسی سرداران شهید وارد است، امّا آسیبهایی که از نظر صوری وارد می شود و بیشتر متأثّر از مؤلّف و نویسنده است فراوان است. ذیلاً به چند مورد اشاره می گردد.

الف- ضعف تألیف: کتاب شب وصال، ده صفحةاوّلش که مقدّمه است شماره صفحه ندارد و از صفحۀیازده شروع می شود. افتادگیهای فراوان وحروف چاپ نشدة آن کم نیست. موضوع با حجم کتاب تطابق ندارد به طوری که بخش اوّل کتاب که اختصاص به زندگی شخصی دارد؛ دو و نیم برابر بخش جبهه و جنگ آن است. به عبارت دیگر، بخش سوم کتاب(از ص71 تاآخر) بسیار کوتاه و به شهادت شهید پرداخته است.(ص40) خاطرات لبنان و جبهه و جنگ و ازدواج و خاطرات خانواده به هم آمیخته است.

کتاب آشنای بهشت نیز از اوّل تا صفحه 12 شماره صفحه ندارد.(ص24) عنوان صفحه:«پسرعموی شهید و ازدواج آقا رضا.» یک خاطرۀ چهار سطری بی ارتباط را در بر دارد. کتاب اشک سیّد بدون مقدّمه و بدون معرفی اجمالی شهید است و با عنوان: از نگاه برادر شروع می شود. کتاب لوطی و آتش دربارۀ زندگی شهید حسن باقری است ولی تا صفحه 25 هیچ نامی از قهرمان برده نمی شود تا اینکه با دانشجویی به نام غلامحسین افشردی روبه رو می شویم ودر صفحه 61 تازه نویسنده متوجه می شود که بایستی بگوید حسن باقری نام مستعار غلامحسین افشردی است. درکتابتبسّم نسیم، خاطره ها نظم منطقی وتوالی زمانی درستی ندارد. اوّل خاطرات جبهه آمده، بعد ساواک و مبارزات قبل از انقلاب و پس از آن مدرسه. کتاب درد نوشان بلا، بسیار سطحی و عامیانه است مثل اینکه عین مصاحبه را از نوار کاست روی کاغذ پیاده کرده باشند.

از موارد دیگر ضعف تألیف سستی جمله بندیهاست. مثلاً: شهید رضا عبدی در مقطعی از زمان فرماندهی، گردان امام حسین«ع» را عده ای از نیروهای تازه کاری که برای اوّلین بار به جبهه آمده بودند و دوره های کلاسیک نظامی و جنگی را نگذرانده بودند تشکیل داده بودند! (آشنای بهشت، ص9). تغییر لحن نوشتار از محاوره ونثرعامیانه به نثر رسمی نیز از دیگر موارد است که در کتاب شب وصال صفحه 12 به نقل از پدر شهید و صفحه 31 به نقل از مادر شهید دیده می شود.

ب- غلطهای املایی و نگارشی:وجود غلطهای املایی و نگارش، علاوه براغلاط مطبعی لزوم استفادۀ ناشران از آثار شهداء را از اهل فن یا لااقل یک ویراستار ادبی دو چندان می نماید. غلط هایی مثل روزمره گی و فیض عظمای شهادت درمقدّمه(آشنای بهشت)، سرما مثل اکسیژن ماسیده فضای کوچه را پر کرده بود.(لوطی و آتش، ص13) و خنده و ریسه و بی گدال به آب زدن در همان کتاب و عبارت داد و حوار(درد نوشان بلا، ص17). مشتی از خروار است.

ج- تغییر زمان فعل و تغییر ضمیر:از اغلاط فراوان موجود در کتابهای بررسی شده، تغییر زمان فعل از گذشته به حال و بالعکس و نیز تغییر ضمیر از مفرد به جمع و عدم رعایت تطابق مفرد و جمع بودن فاعل و فعل است. همان چیزی که در آغازین سالهای تحصیل به هر فارسی زبانی آموخته می شود. مثال برای تغییر زمان فعل از گذشته به حال و مجدداً از حال به گذشته.

سیّد بیشتر شباهنگام در پی شعار نویسی بود. یک شب در حال نوشتن شعار در چنگ مأموران گرفتار می شود. گویا اوّل شب بوده که دستگیر شده بود. من می دانستم که ابراهیم بیرون است.(اشک سیّد، ص15) و باز: مأمورها به دنبال ما بودند. انبوه جمعیتی که برای تظاهرات به خیابانها آمده بودند ما را به میان خودشان گرفتند. سه چهار نفر ازمأموران که ما را دنبال می کنند وقتی به انبوه جمعیت می رسند؛ مردم راه را بر آنها می بندند.(همان، ص18).

بعداز مدّتی در سپاه مشغول خدمت شدودر اطلاعات عملیّات فعّالیّت خود را آغاز کرد. به دلیل کفایتی که از خود نشان می دهد؛ به سرعت پله های ترقی را طی می نماید و آخرین مسؤولیتش مسؤول محور لشکر سیّدالشهداء است. (شب وصال، ص8). پزشکیار، سریع سرم وصل می کرد و سعی در جلوگیری از خونریزی می کنیم. عباس ما را به یاد شهیدانی می اندازد که پیکرشاندرمنطقه جا مانده... (درد نوشان بلا، ص 73).

نمونه برای عدم تطابق ضمیر: شما موظّفید نوک پیکان عملیّاتی را به عهده بگیری. (آشنای بهشت ص42). دانش آموز بود ولی شده بودند یک سپاهی. از مدرسه می آمد پادگان از پادگان می رفتند مدرسه. (تبسّم نسیم، ص55).

د‌- استفاده از الفاظ رکیک و کنایات زشت: درکتابی که برای یک سردار شهید بعنوان یک اسوۀ جاوید مقاومت نوشته می شود؛ باید شأن آن سردار حفظ و حرمت قلم درحد خودش رعایت شود. نباید ولو برای خرد کردن شخصی چون بنی صدر، از الفاظ زشت که در شأن کتاب نیست استفاده شود. درماجرای آمدن بنی صدر به مناطق جنوب نوشته است: دو تا سرباز زپرتی داشتند از درخت می رفتند بالا. دژبان می خواست آن دو نفر را پرتابشان کند تا مثل تاپاله له ولورده شوند. طوری فس فس می کردند که انگار عمه جانشان می خواست از حمام زایمان بیاید.(لوطی و آتش، ص65). موش چاق و دمبه ای بود و دمبه ها اطراف پهلوهایش لنگر می انداخت. دژبان هر چند با همه عصبانی بود و پاچه می گرفت (همان،ص63). واضح است که پاچه گرفتن کار سگ است. نمونه دیگر ولی ملایم تر: زیر پلک هایش چوب کبریت گذاشته بود که خوابش نبره. (تبسّم نسیم، ص112).

در خاتمه متذکر می شوم نوشتن زندگی نامه و خاطرات دفاع مقدّس، ظرافتهای خاصی دارد و باید هنگام نگارش آن به تمام ابعاد اجتماعی، فرهنگی، سیاسی وحتی نظامی توجه لازم مبذول گردد. چه بسا خاطره ای از یک شهید برای اهل جبهه عادی و شیرین باشد، ولی برای نسل ناآشنای با فرهنگ دفاع مقدّس علاوه بر بدآموزی، موجب استهزا و هتک حرمت شهدای گرانقدرگردد. نویسنده سعی می کند سردار بزرگ را مثل یک اسطوره و اسوه برای نسل جوان معرفی کند. ناگهان باذکر یک خاطرۀ نامناسب، آن اسطوره درذهن مخاطب که نوعاً جوانان و نوجوانان هستند می شکند و خرد می شود. از طرفی ذکر این گونه مطالب با توجه به بزرگی آن شخصیّت، می تواند ابعاد تخریبی ومنفی بیشتری بر جا بگذارد. نکتۀ آخر اینکه حتی المقدور سعی شود در نگارش این آثار به اهل فن مراجعه شود که به نظر حقیر بهترین افراد، صاحبان قلمی هستند که خود اهل جبهه و جنگ نیز باشند.

فهرست منابع

1- احمدی گیوی، حسن و... . زبان و نگارش فارسی، انتشارات سمت، چاپ چهارم، تهران، 1371.

2- ایرانی، کاظم. اشک سیّد(زندگی نامة شهید سیّد ابراهیم کسائیان)، کمیتة انتشارات ستاد کنگرۀ شهدای لشکر 10 سیّد الشهداء، چاپ اوّل، 1384.

3- پروین قدس، بهزاد. درد نوشان بلا (زندگی نامة شهید حسن، حسین و عباس صابری). ناشر نسیم حیات و نشر حریر، چاپ اوّل، 1384.

4- حسین زاده، علی اصغر .آیینۀ عاشورا(زندگی نامۀ شهید حسین محمّد علیپور کناری) به روایت همسر، ناشر نسیم حیات و نشر حریر، چاپ اوّل، 1384.

5- رستگار فسایی، منصور. انواع نثر فارسی، انتشارات سمت، چاپ اوّل، تهران ،1380.

6- روان بخش، مریم. شب وصال (زندگی نامة شهید علی دل هنر) ، کمیتة انتشارات ستاد کنگرۀ شهدای لشکر 10 سیّد الشهداء ، چاپ اوّل، 1384.

7- صیفی کار، محسن. تبسّم نسیم(زندگی نامة شهید صمد یونسی)، ناشر نسیم حیات و نشر حریر، چاپ اوّل، 1384.

8- صیفی کار، محسن. هم کیش موج (زندگی نامة شهید حسن صوفی) ، ناشر نسیم حیات و نشر حریر، چاپ اوّل 1384.

9- مخدومی، رحیم. لوطی و آتش (زندگی نامة شهید حسن باقری) ، ناشر نسیم حیات ونشر حریر، چاپ اوّل، 1384.

10- قربانی، زهرا. آشنای بهشت (زندگی نامۀ شهید رضا عبدی)، کمیتة انتشارات ستاد کنگره شهدای لشکر 10 سیّد الشهداء ،چاپ اوّل، 1384.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

یوسفی: زمینه‌‌ پژوهش در جریان‌های ادبیات پایداری تقویت شود

محمد‌رضا یوسفی که مقاله‌ای درباره «اشعار حماسی کتاب‌های ادبیات فارسی دبیرستان» را به چهارمین کنگره ادبیات پایداری ارایه کرده گفت: با توجه به این‌که اکنون رشته ادبیات پایداری فارغ‌التحصیلانی دارد، باید مورد بازنگری قرار گیرد. زیرا احساس می‌شود در زمینه پژوهش در جریان‌های ادبی با ضعف‌هایی روبه‌رو هستند.

محمدرضا یوسفی در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، در بیان دلیل پرداختن به موضوع «بررسی بازتاب و تجلی هم‌زمان زبان، بیان و ایماژ در اشعار حماسی کتاب‌های ادبیات فارسی دبیرستان» در مقاله‌ خود، به ضعف اساسی در شرح و ارایه ادبیات حماسی در کتاب‌های ادبیات فارسی دوره دبیرستان اشاره و اظهار کرد: ادبیات مقاومت و حماسی در این کتاب‌ها بازتاب مطلوبی میان جوانان نداشته است. همچنین مقالات ارایه شده سال‌های گذشته به کنگره ادبیات پایداری کرمان به این موضوع نپرداخته بود. این مساله باعث شد که با همکاری رقیه ابراهیمی شهرآباد که از دبیران ادبیات فارسی دوره دبیرستان و از دانشجویان ادبیات پایداری بود، به این موضوع بپردازیم.

وی درباره نحوه پرداختن به موضوع «بررسی بازتاب و تجلی هم‌زمان زبان، بیان و ایماژ در اشعار حماسی کتاب‌های ادبیات فارسی دبیرستان»در پژوهش خود گفت: اشعار حماسی کتاب‌های ادبیات فارسی را در دو گروه «حماسه ملی ایران» و «اشعار حماسی دفاع مقدس» مورد ارزیابی قرار دادم.

استادیار ادبیات فارسی دانشگاه قم به این سوال که «در طول انجام این تحقیق با چه مشکلاتی مواجه بوده‌ است؟» پاسخ داد: اشعار دفاع مقدس در کتاب‌های ادبیات فارسی اندک است. تعداد گزینش شده هم بیشتر شعر سپید‌ است تا قالب‌های سنتی و کلاسیک. این در حالی است که وزن عروضی برای جوانان جذاب‌تر است و اگر این شعر‌ها مانند شاهنامه و در قالب مثنوی سروده می‌شد، برای مخاطب نوجوان جذاب‌تر بود. قالب مثنوی این قابلیت را دارد که در هر بیت قافیه‌ها تغییر می‌کند و این تنوع برای جوانان جذاب‌تر است.

وی فراتر بودن ایماژ(صور خیال) برخی از اشعار کتاب‌های ادبیات فارسی دوران دبیرستان از سطح ادراک دانش‌آموزان را نکته دیگر در انجام این پژوهش عنوان کرد و ادامه داد: ایماژ بسیاری از اشعار فراتر از درک دانش‌آموز 15 ، 16 ساله‌ است. دانش‌آموزان با کنایه‌ها مانوس نیستند و معلم باید تمامی این کنایه‌ها را برای دانش‌آموزان رمزگشایی کند، به‌طوری که اگر دانش‌آموز یک روز غایب باشد نمی‌تواند درکی از شعر داشته باشد.

یوسفی در پاسخ به این سوال که «چه انتظاری از چهارمین کنگره ادبیات پایداری دارید؟» گفت: در کنگره قبل پیشنهاد‌هایی برای غنای علمی مقالات ارایه کردیم. بر این اساس که در فراخوان این کنگره مقالات علمی را در چند سطح گوناگون بپذیرند و مقالات عالی را در نشریه مستقل علمی منتشر کنند. مقالات سطح دو را در نامه پایداری و چکیده‌ای از مقالات رده سوم را در نشریه دیگری منتشر کنند.

وی درباره این که «چگونه می‌توان حاصل این کنگره‌ها را به خارج از مراکز علمی و اصحاب قلم در زمینه ادبیات پایداری منتقل کرد؟» افزود: نخست آن‌ که رسانه‌ها در انتقال این تجربه‌ها سهم به‌سزایی دارد و مسوولان برگزاری کنگره باید با صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران هماهنگ شوند و در ساعت‌های مشخصی فیلم این کنگره را از شبکه چهار پخش کنند. این برنامه‌ها مورد استقبال قشر فرهیخته قرار خواهد گرفت.

استادیار رشته ادبیات فارسی دانشگاه قم ادامه داد: مخاطب مقالات علمی و پژوهشی به یقین از حاضران در این نشست‌های کنگره بیشتر است؛ بنابراین انتشار مقالات در نشریه‌های گوناگون سطح کشور مخاطب خود را خواهد یافت. بسیاری از همکاران من این نشریه‌ها را رصد می‌کنند اما انتشار مقالات منتخب در فاصله‌ای نزدیک به یک سال از زمان برگزاری آخرین کنگره سبب دلسردی محقق می‌شود.

وی آخرین راهکار در این زمینه را حمایت مسوولان از طرح‌ها و مقالات پژوهشی برای ارایه در سطح جامعه دانست و درباره کاستی‌های رشته ادبیات پایداری در دانشگاه‌ها گفت: این رشته با توجه به این‌که اکنون فارغ‌التحصیلانی هم دارد، باید مورد بازنگری قرار گیرد. در ارتباطاتی که با دانشجویان این رشته داشته‌ام احساس می‌کنم سطح علمی آنان پایین است و در زمینه پژوهش در جریان‌های ادبی با ضعف‌هایی روبه‌رو هستند.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

تقدیم به حمید باقریان عزیز که دیرگاهی است به روز شدن تارنما را یادآور می‌شود:

 

از هیچ پر شدم به تماشا نیامدی

دیروز، پشت شیشه‌ی فردا نیامدی

این روزها به ماتم هفته نشسته‌ام

دجال حاکم است مسیحا نیامدی

قلب شکسته‌ام از قلب تو جداست

باور کنم که باز به یغما نیامدی؟!

الهام می‌شود به من از چشم وحشی‌ات

باید رها شوم که تو تنها نیامدی

گیلاس‌های باغ اناری و ترد شد

زیبا برای چیدنش اما نیامدی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

استقبال از سه‌گانی‌ها

 

 

خوب من! تغییر هم خوب است،

زندگی یک رنج بیهوده است!

قلب‌ها وقتی شک آلوده است.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

قدری دلم گرفته بود. رفتم و لیوان سرد شیشه‌ای را برداشتم. می‌خواستم شربت بهار نارنج درست کنم! اما بطری بهار نارنج خالی بود. یاد بید مشک افتادم. گفتم: «بید مشک هم می‌تواند حالم را بهتر کند». اما بیدمشک‌های داخل بطری، کفاف درست کردن یک لیوان شربت را نمی‌داد. باز به شربت ساختگی ذهنم پناه آوردم! به کاغذ و خودکاری که همیشه آماده نوشتن هستند. به همان‌ها که در این چند سال، دوست صمیمی من بوده‌اند و هر وقت خواسته‌ام برایشان درد دل کرده‌ام. آنها هم خوب گوش داده‌اند و در پایان با آخرین نقطه‌ای که گذاشته‌ام تمام دلتنگی‌هایم را فرو خورده‌اند. نقطه سر خط...

 

یاد گرفته‌ام که خودم باشم. نه آنکه جامعه آن را تحمیل می‌کند. حتی اگر به زیانم بوده باشد. یاد گرفته‌ام احساس درونی‌ام را خیلی ساده‌تر از آنکه فکرش را بکنی بازگو کنم و هیچ ترسی از بیان آن نداشته باشم. یاد گرفته‌ام گاهی دلم تنگ شود برای چشیدن طعم آشی که همین طور بخار از آن بالا می‌رود. یاد گرفته‌ام هیچ وقت کسی را خرد نکنم حتی اگر به قیمت شکست خودم تمام شود. یاد گرفته‌ام به انسان‌ها حتی اگر مرا در هم شکستند احترام بگذارم. یاد گرفتم شاید این آخرین روزی است که خورشید را می‌بینم پس حساب سکه‌های داشته یا نداشته‌ام را نکنم. نقطه سر خط...

 

یک وقت‌هایی می‌شود که فقط دوست داری پشت شیشه‌ی زمان، دراز بکشی و از دور به سایه‌هایی که از کنار هم عبور می‌کنند خیره شوی. آنها را بشماری یا حتی خط بزنی! اما گاهی وقت‌ها آن سایه‌ها جزئی از خودت می‌شود و در ذهنت راه می‌رود. آن وقت دیگر نمی‌توانی آنها را بشماری و یا اینکه خط خطی کنی! بلکه باید دوباره در نور قرار بگیری تا سایه‌ها فراموش شوند و باز خورشید جای آنها را بگیرد. نقطه سر خط...

 

اول هر قصه‌ای با «یکی بود، یکی نبود» آغاز می‌شود. مگر قصه‌ی زندگی که همیشه با «دو تا بود» شروع می‌شود و آنها قدم به قدم می‌روند تا «یکی بودهایشان» به «بودیم‌ها» تبدیل شود. این یک اصل است، اصلی که فراموش شده است یا نه اصلی که آن را به اجبار فراموش کرده‌ایم. از قدیم گفته‌اند کسی که خواب است می‌شود بیدار کرد، اما کسی که خودش را به خواب زده، بیدار شدنی نیست. البته هر کسی می‌تواند این دیدگاه را بپذیرد یا رد کند، چون اعتقاد دارم هر کس فرزند زمان خودش است و همان طور فکر می‌کند که روزگار به او یاد داده است. «لا تبدیل لخلق الله؛ در آفرینش خدا تغییری نیست». نقطه سر خط...

 

پاییز 91 هم تا چند روز دیگر در کوله بار زمان جای خواهد گرفت و به سمت خاطره‌ها گام خواهد برداشت. خاطره‌هایی که فقط ما می‌دانیم چیست و چرا به وجود آمده‌اند. گاهی وقت‌ها به پاییزهای گذشته که می‌اندیشم پر می‌شوم از تصویر برگ‌هایی که فقط صدای شکستنشان در گوشم مانده است. با وجود این هنوز به دیدن پاییزهای بهتر و خوش رنگ‌تر امیدوارم، حتی اگر زمستانی طولانی و سرد پیش رویم ایستاده باشد. پایان.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

Design By : nightSelect.com