ثانیه ها دلتنگ نوشتن روی صفحه های کاهی هستند و من مدهوش چرخش قلم بر سطرهای نانوشته! چه آزمون سختی ست چینش واژه های ناهمگون بر بند بند نوشته ها و من تمام دارایی ام را در یافتن حروف و واژه ها خرج می کنم تا به شعری ناب رسم . شعری که نخستین واژه اش عشق و تنهاترین کلمه اش تنهایی باشد!
سکوت شب را آمیخته واژه هایم می کنم و مشق شب را چاشنی دلتنگی هایم ! عجب طعمی دارد بازی با واژگان شباهنگ گونه ی شب ! در بهت سکوت زده ی ماه ، میان چشمک ستارگان!
غربت شب و سکوت دهشتناکش مرا به 1390 سال پیش میکشاند. بوی خون گستره رمضان آن سال را فراگرفته بود. خونی که تاوان عدالت بود. عدالت! آری عدالت و چه واژهی آشناییست این ممهور شده به نام «علی». و «علی» چه نام والاییست که عدالت با فریاد نامش معنا میگیرد. حس غریبی است این شب ها این روزها و این عمرها که پشت هم میآید و عبث می پاید و ناچار به یغما میرود. تشنه ترم میکند این شبها . تشنه که میشوم بغضم میشکند و یاد مولا و آن کوچهها دیوانهترم میکند. حالا دیگر وقت آن است تا از بغض شکستهام لبیتر کنم. آن قدر از این اشکها مزه مزه کنم که دیگر چشمهاش خشک شود. چشمانم برآماسیده و دستانم میلرزد. گویا عدالت را چنان به خون نشاندهاند که ننگ این گناه بد فرجام بر تارک زمان تا ابد الدهر مانده و گریبان ما را گرفته است! گفتم عدالت ! آیا عدالت همان عشق است؟ یا نه در خرده نانی و جرعه آبی ست؟ عدالت هر چه هست بازیچه نیست لقلقه نیست. کرامت دارد . معنا دارد. جریان دارد. مثل خون فرق سر «مولا» که جریان دارد در این شبها در این سکوتهای روبه آلود. این زمان بیشتر احساس غربت میکنم . احساس یخ زدگی . چشمانم می لرزد و نی نی چشمانم گر گرفته شعله ور میشود. کاش پیش از این بهانهای داشتم برای شکستن بغض و امشب- «لیله القدر» - مرا به اشک نشاند در سوگ عشق! در سوگ عدالت! در سوگ تمام خوبیها! در سوگ آنچه هنوز شناخته نشده است و نامش، کردارش و حتی عدالتش بازیچهی بازی اندیشان زمان است! کاش صبح این شب دیجور خونین نبود و کاش فرق عدل نشکافته بود! کاش «علی» بود کاش...

ده سال پیش بود ! دوم دبیرستان بودم و خاطرهی «به کجا چنین شتابان ...» چقدر زود میگذرد این ثانیههای نامردتر از مرد ! و چه اکسیر شیرینی است مرور خاطرات ! خوبیاش این است که لااقل قدری لبخند به روی لبهایت مینشاند و همین خودش قدر یک دنیا نمیدادنم چی میارزد!!! یادش بخیر همین شعر دست مایهای شد تا نام شاعرش را در لابهلای برگهدان کتابخانه جستجو کنم و آن زمان بود که دانستم شاعرش« که خود نبود در آیینه تصور ما». چقدر زود گذشت آن روز که از دبیر ادبیاتمان پرسیدم: آیا « آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است» خودش به تنهایی یک شعر است؟ و او با لبخندی که داشت به من فهماند که آری شعر است و من مشعوف بودم از اینکه چنین شعری را خواندهام و آن را حفظ کردهام. شعری که به تنهایی خودش روایتی است پر از قصهها و غصهها . از آن زمان چند سالی بیش نگذشته است آخر من سن و سالی ندارم. اما همین ده سال آن قدر مبهم بوده است که خودش برای من عمری است . یادش بخیر دبیرستان که بودم شعرهای او و اخوان ثالث را به هر شاعر معاصری ترجیح میدادم. حس خوبی بود «به کجا میبرد این نقش به دیوار مرا ؟!» همان سالها بود که "بکر گفتههای" استاد را در ذهنم میچیدم و هنوز که هنوز است با ترکیب واژه هایش کلنجار میروم. سالهای دانشجویی را نیز خوشبختانه با کتابهای استاد و حضور در کلاسهای شاگردان بلافصل ایشان سپری کردم. شاگردانی که سالها ریزه خوار خوان دانش و معرفت او بودهاند و وقتی از استاد برایمان میگفتند کلی ذوق میکردیم. یادش بخیر این شعر را اولین بار که در کلاس شنیدم حفظ شدم « پیش از شما به سان شما بیشمارها با تار عنکبوت نوشتند روی باد کین دولت خجسته جاوید زنده باد!» یادش بخیر! خوبیاش این است که اگر نتوانستم قدر ثانیهای سر کلاس استاد زانو بزنم لااقل توانستم بیشتر آثارش را بخوانم و چشم در چشم کسانی بدوزم که روزی چشم در چشم استاد "یک حرف و دو حرف" واژهی معرفت از بر کردهاند . اکنون پس از ده سال از نخستین آشنایی با واژگان در هم تنیده استاد، میبینم که در روزنامهها آن هم در صفحه نخست با تیتر درشت چنین نگاشتهاند : «دکتر شفیعی کدکنی از ایران رفت» و باورش چه سخت است اگر رفتنش ...
انگار قرار است «هزارهی دوم آهوی کوهی» در آن سوی «کوچه باغهای نیشابور» قدر دانسته شود. بیاختیار هزارهی دوم... را باز میکنم . غم سفر در «کتیبهی سیال» کتاب موج میزند و این شعر میآید :
بر شیشهها، کتیبه باران
چیزی نوشته محو و مه آلود
در متن این کتیبه سیال
شعری ست میتوان خواند:
« چون لحظههای بوسه و بدورد
بنمود روزگارم و بِربود!»
پس دل میسپارم به «باغ معنا»ی یکی از شاگردان استاد، که اکنون خود شاگردان بسیاری دارد و من نیز در مجلس انسش سعی کردهام به قدر بضاعتم کسب معرفت کنم.

باغ معنا
به استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
و همهی خوبیهایش
مگر شراب طهوری که بیرسوبی تو
خودت ببین چه زلالی ببین چه خوبی تو
تو مثل پنجرهیی رو به «آبی بی ابر»
برای قصهی پرواز، چارچوبی تو
تو نور موجی... دریای آفتاب تویی
تو موج نوری... شرقیترین جنوبی تو
تو سرو کاشمری تا همیشه سرسبزی
پناه قمری و سنجاب و دارکوبی تو
تو صبحی و تو صدایی تو باغ معنایی
طلوع خاطرههایی که بیغروبی تو (دکتر علیرضا فولادی)
پس از چند سال داشتم پوشه های گذشته را جا به جا میکردم و کاغذ های بین آن را ورق می زدم. وقتی چشمم به این چهار شعر افتاد قلبم ضربآهنگش تند و تندتر شد انگار یاد چیزی افتاده باشه. یاد یه مستی خیلی دور یه سکر دست نیافتنی یاد یه گشمده. با خودم خیلی کلنجار رفتم که این اشعار را روی وبلاگ قرار ندم اما بالاخره تصمیم گرفتم این شعرها را که تقریبا سه سال از سرایش آنها میگذرد روی وبلاگ قرار دهم . دوتای از آنها برای من و دوتای دیگر برای دختری است که انگار هم دانشکدهایام بوده . این توضیح را هم اضافه میکنم که شعر دوم و چهارم برای من است و در پاسخ شعرهای اول و سوم سروده شده است. برای اینکه شاید شاعر شعرهای اول و سوم دوست نداشته نامش گفته بشه نخستین حرف از نام و نام خانوادگی اش را زیر اشعار آوردهام.
شعر اول :
مجنون دوباره رد شد از این کوچه های دور
وای از دلی که پر زده از لابه لای گور
یک مشت خاک بدرقه راه او فقط
از لیلی شکسته دل ساکت صبور
ای کاش عزم رفتنی از ازل نبود
یا اینکه رستم اینچنین بی بدل نبود
تهیمنه با امیر خیالات خوب خود
کاش اینچنین کتاب کسی بی غزل نبود
گیرم که لیلی اند همه دختران شهر
اما کجاست مرد بیابان عاشقی؟
یا مرد کوه و تیشه و یک بیستون نیاز
یا کشف گشته عاقبت درمان عاشقی
هر روز ناز چهر و پریسای دیگری
هر روز صد بهانه و امای دیگری
شاید هزار وعده ی از لابه لای جان
هر روز می رود پی امای دیگری
(شاعر: س. ب)
شعر دوم
گفتی که «لیلی ا ند همه دختران شهر» !!!
اما کجاست مرد بیابان عاشقی ؟
آیا کسی ندیده کنون مرد رهنورد ؟
کاینگونه نیش و طعنه به مردان ره زند !
آیا ندیده اند که در شهر عاشقان
لیلی به جای عاشق بیچاره غم خورد .
گفتی که مرده است کوه وتیشه و یک بیستون نیاز .
فرهاد مرده است .
فرهاد مرده است .
اما نمرده است .
او نوز زنده است …… همواره زنده است .
هرگز نمرده است
فرهاد کوه های پر از شور و زندگی
اما کنون اسیر حیله و دستان دیگر است .
بازیچه ی شما ست
قلبش شکسته ا ست .
پس هست مرد بیابان عاشقی
زنده اند راهیان رسیدن به شهر عشق
زیرا « نمیرد آنکه دلش زنده شده به عشق »
اما در ا ین زمانه ی پر رنگ و پر فسون
لیلی وشان کم اند
ا نگار مرده اند !
رودابه ها کمند گیسوی همچون کمانشان
بر باد رفته ا ست !
آه
تهمینه ی عزیز
تهمینه خفته است .
فرزند زا ل زر نزدیک بسترش غم را شکفته ا ست
شیرین به شوره زا ر خزان ها خزیده ا ست .
مجنون و زا ل و رستم و فرهاد و دیگران
از خدعه ی دروغ نگاران این زمان
افسرده ی غم اند
دل خسته ی غم اند
دل مرده ی غم اند .
سودابه حاکم است
رودابه مرده است . (علی کاملی)
شعر سوم:
«در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست»
که آسمان حقیرش
ز ابرهای سیاه و عبوس غصه پر است
و سر زمین اسیرش
طلسم دائمی گریه های تلخ شده است
کسی نمی داند
که نوز برکه ی بکری در این حوالی هست
که عشق می نوشد
به جای آب حیات از سبوی این دنیا
کسی نمی بیند
که ماهیانش از
تلنگر یک نور
به رقص می آیند
و از جراحت سنگی
چه زود می شکنند
کسی نمی پرسد
که چشم خسته شان تا کجای این دنیا
به راه می ماند
هنوز منتظرند
به راه کوچه ی کوری که روزگارانی
ز اشک دیده ی مجنون هماره در گل بود
هنوز بیدارند
به یاد رستم و آن عهد های دیرینه
به رسم پاکی اشک های تهمینه
همیشه در تابند
چو تاب تب زده ی گیسوان رودابه
آهای ماهی خوش رقص خوش ترین آواز
شعار تا به کی از روزگار سوز و گداز
بهار عاشقی اینجاست، باغ بگشاییم
"غنیمتی" است که ای کاش زود در یابیم
چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید
که نفس حادثه زیباست
نفس هر پرواز ...
برای عاشقی امروز کوه لازم نیست
که گاه با یک آه
فسانه ای دگر از ژرفنای دلهامان
طلوع خواهد کرد
(شاعر: س .ب)
شعر چهارم :
«بهار عاشقی اینجاست»؟!
کجاست؟
سوی کور سوی کدامین افق؟ کدامین ده؟
نگو که «نفس حادثه زیباست
نفس هر پرواز»
نگو ... نگو
که غم زده ام از غبار این پرواز
تفو به شب پرگانی که زیر بال سکوت
خزان خشک اسارت به بار می آرند.
تفو به پروازی که سوی شب زدگی
که سوی دل زدگی
که سوی تنهایی ست.
تفو به شب پرگان و
تفو به این پرواز
تو خود نشان چنین قرن و روزگاری را
به من نشان دادی
تو رهنما بودی
تو خود به آسمان حقیر سیاه پر غصه اشاره ها کردی.
تو طعم تلخ گریه ی حسرت به واژه ها دادی.
تو رهنما بودی
هنوز در فکرم کجاست
برکه ی بکری که عشق می نوشد؟
کجاست ماهی سرخی
که از نگاه زرد تلالو به رقص می آید؟
کجاست چشمانی
که در به سوی کوچه ی بن بست زندگی بسته است؟
تو گفته ای که در این شهر خفته و مرده
هنوز بیدارند
عروسکان خیالین گیسو زرینه
به یاد اشک غزل خوان چشم تهمینه
به یاد رستم زال و صفای دیرینه
تو گفته ای ...
اما من از تو می خواهم تو رهنما باشی
و راه بنمایی
نشان دهی ... آری
کجاست آن برکه ؟
کجاست آن کوچه؟
که می توان به زلالی خاک آن زل زد.
کجاست تهمینه؟
که نوز بیدار است
همیشه بی تاب است
دلش گرفتار است.
کجاست آن راهی که شب چراغ عبورش
از آه سینه ی ماست.
کجاست این بی راه ؟
به من نشانش ده.
چرا که سینه ی افسرده ی شبان دلم
توان آ ... ه کشیدن به خود نمی بیند.
تو شب چراغم باش
تو رهنمایم باش
تو خود ، صدایم باش.
(علی کاملی)
به یاد استاد قیصر امین پور و تمام فرهیختگان ایران زمین که چهره در نقاب سرد خاک کشیدند و حال و هوایی جز این روزها دارند :
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
قیصر امین پور
انکحت ... عشق را و تمام بهار را
زوجت ... سیب را و درخت انار را
متعت ... خوشه خوشه رطب های تازه را
گیلاس های آتشی آبدار را
هذا موکلی ... غزلم دف گرفت گفت
تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را
یک جلد ... آیه آیه ی قرآن تو سوره ای
چشمت قیامت است بخوان انفطار را
یک آینه ... به گردن من هست ... دست توست
دستی که پاک می کند از آن غبار را
یک جفت شمعدان ...؟ نه عزیزم! دو چشم توست
که بر دریده پرده ی شب های تار را
مهریه ی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه ی آبشار را
ده شرط ضمن ... ده؟ نه بگویید صد! هزار!
با بوسه مهر می کنم آن صد هزار را
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه وار را
این بار من به بوسه ات افطار می کنم
خانم! شکسته ای عطش روزه دار را
سروده سیامک بهرام پرور
بهار سال 728 پیش از میلاد بود جهان در تب و تاب ایجاد و زایش بزرگترین تمدن تاریخ خویش قرار داشت . سواران بسیاری به سوی هگمتانه روان بودند همه بر این باور که باید دست در دست یکدیگر کشوری یگانه را بنا نهند . در این بین جوانی خوش سیما و بلند نظر نگاه همه ریش سفیدان را شیفته خود ساخته بود همه ایمان داشتن او می تواند چنین کار بزرگی را به سامان برساند .
دیاکو از تیره ماد ( یکی از سه تیره ایرانی پارت ، ماد و پارس )بود مردم او را به خردمندی و دادگستری می شناختند و برای بر طرف شدن دعاوی بزرگ خویش از او کمک میخواستند . ریش سفیدان سه تیره آریایی در فصل رویش شقایق های سرخ ، دیاکو نخستین فرمانروای ایران را برگزیدند . در آن مجلس دو زن هم در میان ریش سفیدان و بزرگان بودند که هر دو از تیره پارت و پهلوی بودند سه روز پس از انتخاب دیاکو به فرمانروایی از نزدیک با او دیدار کردند و به او گفتند در آشور، زنان تحت فشار سارگون (سارگن) هستند و هیچ حقی ندارند آیا تو هم به آن راه خواهی رفت که اگر اینطور باشد دوستی میان ما نیست. دیاکو با وجود جوانی گفت ایران سرزمین آزادگان خواهد بود در آزادگی و وارستگی هر که بلندتر باشد میدان بزرگتری در اختیار خواهد داشت .
دیاکو 53 سال پادشاهی کرد و همه در او دادگستری و گذشت را به نیکی دیدند چنانچه ارد، بزرگ اندیشمندِ نام آشنای کشورمان می گوید : خود را برای پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند . دیاکو توانست با پادشاهی شایسته خویش پایه اتحاد جاودانه سه تیره بزرگ آریایی ایران را بریزد که امروز همه ما به این همبستگی افتخار می کنیم .
سخنان برخی از مشاهیر جهان درباره ایران
گزینوفون:
کودکان ایرانی درمدارسشان فنون قضاوت و عدالت و اداره میآموزند. معلمان در این مدارس قضایای مختلف را برای شاگردان بهتمرین میگذارند، اتهامات فرضی ازقبیل دزدی و راهزنی و رشوهخواری و تقلبکاری و تعدی و اموری که معمولاً اتفاق میافتد را برضد برخی از دانشآموزان مطرح میکنند و از دانشآموزانِ دیگر میخواهند تا دربارۀ آنها حکم داده مرتکب چنین بزههائی را کیفر دهند. آنها همچنین یاد میگیرند که بهکسانی که اتهام ناروا بهدیگران میزنند نیز کیفر دهند. درنتیجۀ چنین آموزشهایی کودکانِ ایرانی از سنینِ اولیۀ عمرشان با بدیها و نیکیها آشنا میشوند و میکوشند که خودشان را بهبهترین خصلتها بیارایند و در آینده مرتکب اعمال خلاف نشوند. آنها حتی میآموزند که کسیکه توانِ انجام کار سودمندی برای دیگران دارد ولی از انجامش خودداری میورزد را نیز مجازات کنند؛ زیرا خودداری از انجام کار نیک در عین توانِ انجام آن را ناشکری دربرابر نعمتهای خدا میشمارند، و ناشکری را درخور کیفر میدانند. این از آنرو است که آنها عقیده دارند که انسان ناشکر نسبت به ادای وظیفهاش در قبال پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و کشورش سستی و اهمال میکند؛ و کسیکه در انجام وظیفهاش اهمال کند انسان بیشرمی است که ممکن است مرتکب هر کار خلاف اخلاقی بشود. از دیگر آموزشهایی که در این مدارس بهکودکان داده میشود تسلط بر نفس و نظارت بر خویش و نظارت بر کردارهای دیگران، و اطاعت کهتران از مهتران و کاردیدگان است. ایرانیان همچنین بهکودکان میآموزند که چهگونه در خورد و نوشْ جانب اعتدال را مراعات کنند؛ بههمین جهت، دانشآموزان نه با مادرانشان که با آموزگارانشان غذا میخورند، و این غذا را نیز آنها از خانههایشان با خودشان میآورند. کودکان درکنار این آموزشها، تیراندازی و زوبینافکنی میآموزند. اینها آموزشهائی است که تا سنین 15 و 16 سالگی بهکودکان و نوجوانان داده میشود، و پس از آن آنها وارد دوران جوانی میشوند و چیزهائی بهآنها آموخته میشود که مخصوص بزرگسالان است
افلاطون:
بزرگزادگان ایرانی در هفتسالگی اسبسواری میآموزند؛ چهار آموزگارِ فرزانه برای آموزشِ آنها گماشته میشوند. خردمندترینِ آموزگار شیوههای خداپرستی و امور حکومتگری را از روی اوستا (بهتعبیر افلاطون: ماگیای زرتشت) بهآنها آموزش میدهد؛ درستکارترین آموزگار بهآنها میآموزد که در همۀ زندگی راستگو و راستکردار باشند؛ خوددارترین آموزگار شیوههای حکومت بر خویشتن را بهآنها میآموزد؛ و دلیترین آموزگار بهآنها میآموزد که دلیر و بیباک باشند
هرودوت در سخن ازخصلتهای ایرانیان نوشته است:
که ایرانیان دروغ را بزرگترین گناه میدانند، و وامداری را ننگ میشمارند، و میگویند وامداری از اینرو بد و ناپسند است که کسیکه بدهکار باشد مجبور میشود که دروغ بگوید؛ از اینرو همواره از ننگِ بدهکار شدن میپرهیزند. ایرانیان بههمسایگان احترام بسیار میگذارند، هرچه همسایه نزدیکتر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائینتری از احترام متقابل قرار دارند. ایرانیان هیچگاه در حضور دیگران آب دهان نمیاندارند و این کار را بیادبی بهدیگران تلقی میکنند؛ آنها هیچگاه در حضور دیگران پیشاب نمیکنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است. در میگساری تعادل را مراعات میکنند و هیچگاه چنان زیادهروی نمیکنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند. ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ میشمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا میکنند و سفرههای گوناگون میکشند، گاو و گوسفند سرمیبرند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش میکنند (خیرات و صدقه میدهند). آنها هیچگاه در آبِ رودخانه پیشاب نمیکنند و جسم ناپاک در آب جاری نمیاندازند؛ و اینها را از آنرو که سبب آلوده شدن آب جاری میشود گناه میشمارند.
که ایرانیان معبد نمیسازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمیسازند. آنها خدای آسمان را عبادت میکنند و میترا و اَناهیتا و همچنین زمین و آب و آتش را میستایند. آنها حیوانات را در جاهای پاک قربانی میکنند و گوشت قربانی را در میان مردم تقسیم میکنند و عقیده ندارند که باید چیزی از آن را بهخدا داد، زیرا میگویند که آنچه بهخدا میرسد و خشنودش میسازد روح قربانی است نه گوشت او. وقتی میخواهند قربانی بدهند حیوان را بهجائی که فضای باز است میبرند، آنگا بهدرگاه خدا دعا میکنند. در دعاکردن نیز رسم نیست که حسنات را برای شخصِ خود بطلبند، بلکه برای پادشاه و همۀ مردم کشور دعا میکنند و خودشان را نیز یکی از اینها میشمارند.
نخستین ملتی که دانشمندانش پیش از مصری ها و بنابراین خیلی پیش از یونانی ها به تعلیم فلسفه پرداخته و مدارسی برای آموختن آن داشته اند ، ایرانیان بوده اند.
یک کاهن بزرگ بابلی دربارۀ کوروش بزرگ چنین نوشته است:
در ماه نیسان در یازدهمین روز (روز 12 فروردین) که خدای بزرگ بر تختش جلوس داشت… کوروش بهخاطر باشندگانِ بابل امانِ همگانی اعلان کرد.… او دستور داد دیوارِ شهر ساخته شود. خودش برای اینکار پیشقدم شد و بیل و کلنگ و سطل آب برداشت و شروع به ساختنِ دیوار شهر کرد.… پیکرههای خدایانِ بابل، هم زنخدا هم مردخدا، همه رابهجاهای خودشان برگرداند. اینها خدایانی بودند که سالها بود از نشیمنگاهشان دور کرده شده بودند. او با این کارش آرامش و سکون را بهخدایان برگرداند. مردمی که ضعیف شده بودند بهدستور او دوباره جان گرفتند،زیرا پیشترها نانشان را از آنها گرفته بودند و او نان هایشان را بهایشان بازگرداند.… اکنون بههمۀ مردم بابل روحیۀ نشاط و شادی داده شده است. آنهامثل زندانیانیاند که درهای زندانشان گشوده شده باشد. بهکسانیکه در اثرفشارها در محاصره بودند آزادی برگشته است. همۀ مردم از اینکه او (یعنی کوروش) شاه است خشنودند.
کاهن بزرگ مصر دربارۀ داریوش بزرگ چنین نوشته است:
شاهنشاه داریوش، شاهِ همۀ کشورهای بیگانه، شاه مصر عُلیا و سُفلی وقتی در شوش بود بهمن فرمان داد که بهمصر برگردم و تأسیسات حیاتبخش پزشکی مصر را نوسازی کنم. … آنگونه که شاهنشاه فرمان داده بود مأموران شاهنشاه مرا از اینزمین بهآن زمین بردند تا به مصر رساندند. هرچه شاهنشاه دستور داده بود را انجام دادم. کارمندان را بهخدمت گرفتم همه از خاندانهای سرشناس نه از مردم عادی. آنها را زیر دستِ کاردانان و استادان گماشتم تا پیشۀ پزشکی فراگیرند. فرمان شاهنشاه چنین بود که باید همه چیزهای شایسته و بایسته بهآنها تحویل داده شود تا پیشۀ خود را بهخوبی انجام دهند. من هرچه لازم بود و هر ابزاری که پیشترها در کتابها مقرر شده بود را در اختیار آنها گذاشتم. شاهنشاه چنین دستور داده بود، زیرا بهفضیلت این علم واقف بود. او میخواست که بیماران شفا یابند. او اراده کرده بود که ذکر خدایان را جاوید سازد، معابد را آباد بدارد، جشنها و اعیاد دینی با شکوه بسیار برگزار شود
ابن خلدون:
از امور غریب یکی این است که حاملان علم در اسلام اغلب از عجم بوده اند ، خواه در علوم شرعی و خواه در علوم عقلی ، و اگر در میان آنها مردی را نسب عرب بود ، در زمان و محل تربیت از عجم شرمده می شد.
و اما ایرانیان بر شیوه ای بودند که به علوم عقلی اهمیتی به سزا می دادند و دایره این علوم در کشور شان توسعه یافته بود زیرا دولت های آنها در نهایت پهناوری و عظمت بود و هم گویند که این علوم پس از آنکه اسکندر ، دارا (داریوش سوم) را بکشت و بر کشور کیانیان غلبه یافت از ایرانیان به یونانیان رسیده است ، چه اسکندر بر کتب و علوم بیشمار و بی حد و حصری از ایشان دست یافت.
گاریسون:
ایران تنها مشعلدار علم خود نبود ، بلکه مشعل علم خود را به اروپا برد و آن مشعل هنوز با نوری درخشانتر می سوزد.
پروفسر ادوارد براون:
اگر آنچه علم عربی نامیده می شود ، کارهایی که ایرانیان کرده اند ، از میان برداریم ، بهترین قسمت آن از بین می رود.
هانری بر:
ایرانی در دنیا ، ملتی بس مهم به حساب می آمد ، هم به خاطر کمکی که به اختلاط و امتزاج اقوام و ملل مختلف نمود و هم به جهت سهمی بس عالی و ارجمند که در پیشرفت و تعالی بشریت داشته است.
اپهام پوپ:
ایران یکی از بزرگترین مراکز صنعتی آسیا و سرچشمه زیباترین و پردوام ترین هنرهای زیباست که در جهان بشریت بوجود آمده است.
ایران از دوهزار سال به این طرف شاهکارهای معماری بوجود آورده است و می توان تخت جمشید را از لحاظ عظمت با آکروپلیس یونان و فروم رومی برابر دانست.
تاریخ ایران نشان دهنده کلیه مراحل پیشرفت بشری از پنجهزار و پانصد سال پیش از میلاد تا زمان کنونی است.
کرونین:
تمدن ایران از اهرام مصر قدیمی تر است... در هفت هزار سال پیش از میلاد در سراسر خاک ایران کمتر نقطه ای یافت می شد که در آن جنگل و مراتع طبیعی نباشد. اگر غیر از این بود تمدن عظیم آریایی در ایران بوجود نمی آمد.