خرابات مغان

 

استقبال از سه گانی‌ها

 

 

لذت وصال

باز هم خیال

عشق، سیب کال.

 

 

***

وقتی برای حوصله‌ام نور می‌شوی

تفسیر می‌شوم؛

در مریم ِ نگاه تو تکثیر می‌شوم.

 

 

***

حرف‌های دلم برایت کال

چشم تو قصه‌گوی این احوال

لحظه‌هایم پر از خیال محال.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

 

استقبال از سه گانی‌ها

 

رقص ساغر شراب

اوج بوسه‌های ناب

باز سهم من سراب

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

استقبال از سه گانی‌ها

 

بانگ اذان صبح که تأخیر می‌شود؛

یلدای گیسوان تو زنجیر می‌شود

خورشید روی توست که تفسیر می‌شود.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

 

افتاد ...

عکس ِ دست ِ تو

روی لب فرات!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

استقبال از سه گانی ها

 

 

قصه قصه‌ی تو بود

رقص قطره‌های آب

اشک‌های پشت هم ندیده خواب.

 

***

طعم بوسه‌ات شرنگ

پشت هم نوشتمت

مرگ مرگ مرگ مرگ.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

 استقبال از سه گانی‌ها

 

 

تخم مرغی نپخته ، گنگ ، سپید

روی آن ، چشم‌ها به اسم تو بود

قسمتم چشم‌زخم چِشم تو بود.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

 

استقبال از سه گانی ها

 

 

خیره چشمان من به کنج حیاط،

خبری نیست جز پریدن زاغ

مرگ مغزی شده است گویی باغ.

 

***

 

ساغری بوسه از میان لبت،

با هوس، بی­درنگ نوشیدم

وای بر من! شرنگ نوشیدم.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

مدادم را می­تراشم. خوب خوب شده است. نوک تیز نوک تیز. قدری روی کاغذی که کنار دستم گذاشته­ام خط می­کشم. نرم و روان می­نویسد. هیچ چیزی کم ندارد. تندتند کیفم را جمع می­کنم. نگاهی می­اندازم تا چیزی از قلم نیافتاده باشد. مداد، تراش، پاک کن، دفتر ... خب همه چیز آماده است.

قدری دلم شور می­زند. همیشه اینطور بوده است. اصلا انگار درونی شده است این هنجار نابه­هنجار. یک جورهایی هم سرد است هم گرم؛ اما سردیش را در کف پاهایت به خوبی حس می­کنی. صبح زود اگر با دهان، عمیق نفس بکشی ریشه دندان­هایت یخ می­کند. فکر کنم تمام دلشوره­ام برای همین باد سردی باشد که می­وزد. این موقع از سال که می­شود دلم بدجور شور می­زند.

باد آرام می­وزد و خنده بچه­ها در ذهن حیاط مدرسه تصویر می­شود. حیاطی بزرگ با دو دروازه­ی فوتبال و یک باغچه­ی کم عرض اما طولانی. آجرهای پنج سانتی و قدیمی مدرسه بد جوری توی ذوق می­زند. وقتی خوب دقت می­کنم متوجه می­شوم که آن آجرها هم، دلشوره­ام را بیشتر می­کنند. وارد راهروی طبقه اول می­شوم، سمت راست در دوم کلاس اول «ب». دیوارهای کلاس انگار 17 - 18 باری رنگ خورده است و میز و نیمکت­ها حسابی تغییر کرده است. انگار از آنچه قبلا بوده است کوچک­تر شده­اند و به قد و قواره­ی بچه­های امروز می­خورند. ما که نتوانستیم درست و حسابی پشت نیمکت­هایمان بنشینیم، آخر برای نوشتن، دستمان به میز نمی­رسید و باید ایستاده کلاس را دنبال می­کردیم تا یک وقت از آنچه معلم می­گوید عقب نمانیم. تخته سیاه را هم انگار تعویض کرده­اند. کلاس را خوب برانداز می­کنم. دلچسب­تر شده است و البته شادتر. آن وقت­ها یک جور دیگری بود و دلهره­ای شیرین در آن موج می­زد...

خوب تمرکز می­کنم تا همه چیز را مرور کنم. ردیف وسط نیمکت سوم. من آنجا می­نشستم و البته سر میز. همیشه سر میز بودن مهم بود و خوبی ردیف وسط این بود که دو سر میز داشت. هرقدر فکر می­کنم نام و چهره هم­نیمکتی­هایم را به خاطر نمی­آورم. حتی بچه­های کلاس را هم به یاد ندارم. فقط دو چیز را خوب به خاطر دارم یکی صدای معلم جوانی که آن روزها خیلی شاد بود و کلاسش را پر انرژی اداره می­کرد و دیگر صدای آهنگ جامدادی یکی از هم­کلاسی­هایم که وقتی در جامدادیش را باز می­کرد تا مداد یا پاک کنی بردارد نوایش کلاس را پر می­کرد.

21 سال از آن روزها گذشته است. روزهایی که شیرین بود و تمام دغدغه­مان تیز بودن نوک مداد و نوشتن مشق­هایمان بود. اشک چشم­هایم را می­فشارد و کم کم دیوار کنار بینی­ام را در می­نوردد و روی گونه­ها و لب­هایم پخش می­شود. چهره آقای «نظیفی»، معلم کلاس اولم را در ذهن تصور می­کنم و با آهنگ جامدادی خاطره­هایم روی صفحه­ی وردی که جلویم باز شده است می­نویسم: «آن مرد در باران آمد ...».

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط علی کاملی نظرات () |

Design By : Mihantheme