خرابات مغان
لذت وصال باز هم خیال عشق، سیب کال. *** وقتی برای حوصلهام نور میشوی تفسیر میشوم؛ در مریم ِ نگاه تو تکثیر میشوم. *** حرفهای دلم برایت کال چشم تو قصهگوی این احوال لحظههایم پر از خیال محال. بانگ اذان صبح که تأخیر میشود؛ یلدای گیسوان تو زنجیر میشود خورشید روی توست که تفسیر میشود. افتاد ... عکس ِ دست ِ تو روی لب فرات! قصه قصهی تو بود رقص قطرههای آب اشکهای پشت هم ندیده خواب. *** طعم بوسهات شرنگ پشت هم نوشتمت مرگ مرگ مرگ مرگ. تخم مرغی نپخته ، گنگ ، سپید روی آن ، چشمها به اسم تو بود قسمتم چشمزخم چِشم تو بود. خیره چشمان من به کنج حیاط، خبری نیست جز پریدن زاغ مرگ مغزی شده است گویی باغ. *** ساغری بوسه از میان لبت، با هوس، بیدرنگ نوشیدم وای بر من! شرنگ نوشیدم. مدادم را میتراشم. خوب خوب شده است. نوک تیز نوک تیز. قدری روی کاغذی که کنار دستم گذاشتهام خط میکشم. نرم و روان مینویسد. هیچ چیزی کم ندارد. تندتند کیفم را جمع میکنم. نگاهی میاندازم تا چیزی از قلم نیافتاده باشد. مداد، تراش، پاک کن، دفتر ... خب همه چیز آماده است. قدری دلم شور میزند. همیشه اینطور بوده است. اصلا انگار درونی شده است این هنجار نابههنجار. یک جورهایی هم سرد است هم گرم؛ اما سردیش را در کف پاهایت به خوبی حس میکنی. صبح زود اگر با دهان، عمیق نفس بکشی ریشه دندانهایت یخ میکند. فکر کنم تمام دلشورهام برای همین باد سردی باشد که میوزد. این موقع از سال که میشود دلم بدجور شور میزند. ■ باد آرام میوزد و خنده بچهها در ذهن حیاط مدرسه تصویر میشود. حیاطی بزرگ با دو دروازهی فوتبال و یک باغچهی کم عرض اما طولانی. آجرهای پنج سانتی و قدیمی مدرسه بد جوری توی ذوق میزند. وقتی خوب دقت میکنم متوجه میشوم که آن آجرها هم، دلشورهام را بیشتر میکنند. وارد راهروی طبقه اول میشوم، سمت راست در دوم کلاس اول «ب». دیوارهای کلاس انگار 17 - 18 باری رنگ خورده است و میز و نیمکتها حسابی تغییر کرده است. انگار از آنچه قبلا بوده است کوچکتر شدهاند و به قد و قوارهی بچههای امروز میخورند. ما که نتوانستیم درست و حسابی پشت نیمکتهایمان بنشینیم، آخر برای نوشتن، دستمان به میز نمیرسید و باید ایستاده کلاس را دنبال میکردیم تا یک وقت از آنچه معلم میگوید عقب نمانیم. تخته سیاه را هم انگار تعویض کردهاند. کلاس را خوب برانداز میکنم. دلچسبتر شده است و البته شادتر. آن وقتها یک جور دیگری بود و دلهرهای شیرین در آن موج میزد... خوب تمرکز میکنم تا همه چیز را مرور کنم. ردیف وسط نیمکت سوم. من آنجا مینشستم و البته سر میز. همیشه سر میز بودن مهم بود و خوبی ردیف وسط این بود که دو سر میز داشت. هرقدر فکر میکنم نام و چهره همنیمکتیهایم را به خاطر نمیآورم. حتی بچههای کلاس را هم به یاد ندارم. فقط دو چیز را خوب به خاطر دارم یکی صدای معلم جوانی که آن روزها خیلی شاد بود و کلاسش را پر انرژی اداره میکرد و دیگر صدای آهنگ جامدادی یکی از همکلاسیهایم که وقتی در جامدادیش را باز میکرد تا مداد یا پاک کنی بردارد نوایش کلاس را پر میکرد. ■ 21 سال از آن روزها گذشته است. روزهایی که شیرین بود و تمام دغدغهمان تیز بودن نوک مداد و نوشتن مشقهایمان بود. اشک چشمهایم را میفشارد و کم کم دیوار کنار بینیام را در مینوردد و روی گونهها و لبهایم پخش میشود. چهره آقای «نظیفی»، معلم کلاس اولم را در ذهن تصور میکنم و با آهنگ جامدادی خاطرههایم روی صفحهی وردی که جلویم باز شده است مینویسم: «آن مرد در باران آمد ...».
| Design By : Mihantheme |

