خرابات مغان
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سرشارم از ترانه‌ی باران ِ چشم ِ تو

آغوش التهاب ِ نگاهم،

دستی گشوده

تا لبریز از تراکم ِ لبخند تو شود.

امشب دوباره من هوس شعر کرده‌ام،

دستی میان خرمن گیسوی خود ببر.

مهتاب ِ من بتاب

که در اوج عاشقی،

مریم برای آمدنت نذر کرده‌ام.

[ ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ علی کاملی ]

استقبال از سه‌گانی‌ها

 

1)

هر چند که عشق، رسم پر دردی ست

سیب سرخش ولی عجب طعمی ست

عشق‌ها عشق‌های نامردی ست.

 

2)

عبور ثانیه‌ها بی‌صدا و بی‌معنی

شکسته باز دلم پشت شیشه‌ی چشمت

نداشت هیچ بهاری نگاه ما یعنی؟

 

3)

من عاشقانه سوی تو پرواز می‌کنم

در مثنوی چشم تو بی‌تاب می‌شوم

پس ناگهان در اوج غزل ناز می‌کنم.

 

4)

با یک غزل برای تو من «آپ» می‌شوم

تفسیر مریمانه‌ی ابیات من تویی

امشب برای چشم تو من «پاپ» می‌شوم.

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ علی کاملی ]

سلام حضرت باران از آسمان چه خبر؟

نشسته‌اند کنارت فرشتگان چه خبر؟

هنوز اسم خدا روی یاس‌ها پیداست؟

در آن هوای بهاری ز باغبان چه خبر؟

قرار بود که در تنگ شیشه‌ای‌مان باز

خدا ظهور کند؛ راستی، از آن چه خبر؟

از ازدحام نفس‌های لیلی و مجنون

هزار کوچه گذشته است ساربان چه خبر؟

دلم دوباره به ایمان کفر خندیده است

برای «حد زدن» از مرد پاسبان چه خبر؟

سلام حضرت باران، از آسمان گفتی

ز مریمانه‌ترین دختر خزان چه خبر؟

×××××

دوستان سلام

 

1)      همیشه انتشار مطالب و نقد دیگران موجب بهبود کیفی و کمی اثر خواهد شد. پس از سرودن این غزل لختی با خود اندیشه کردم که مصراع اول آن را در فضای مجازی و از طریق موتورهای کاوشگر، جستجو کنم. اندکی نگذشته بود که با این مصراع مواجه شدم «سلام حضرت خورشید از آسمان چه خبر؟» این مصراع نخستین واژه‌هایی است که سرکار خانم حمیده سادات غفوریان گزینش کرده‌اند تا به غزلی ناب برسند. ایشان در ابتدای غزل نیز، شعر را به استاد حسین منزوی تقدیم کرده‌اند. مصراع نخست استاد منزوی چنین است: «نسیم خوش خبر از نور چشم من چه خبر؟». پس از مطالعه نظر دوستان لازم دانستم که نتیجه‌ی جستجوی خود را در اختیار علاقه‌مندان قرار دهم و اینکه هرچند سرودن این غزل بدون  توجه به کارهای پیشین بوده است؛ اما ناخودآگاه به استقبال از آنها سروده شده است.

 

2)    درباره ردیف طولانی به همین نکته بسنده می‌کنم که از دیدگاه استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، بسیاری از اشعار فارسی مردف است؛ یعنی ردیف، جز جدایی ناپذیر شعر فارسی گشته و شاعران در گذشته از ردیف‌های طولانی برای آهنگین کردن شعر و تاثیر بیشتر آن بر مخاطب استفاده می‌کرده‌اند. به زبان ساده‌تر بار موسیقی شعر بر عهده ردیف است. سنایی گفته است: «اى کوکب عالى درج، وصلت حرامست و حرج/ اى رکن طاعت همچو حج، الصبر مفتاح الفرج» که در تمام مصراع های زوج عبارت «الصبر مفتاح الفرج» تکرار شده است.

 

3)    در خصوص وزن غزل نیز این اشاره کفایت می‌کند که از پرکاربردترین اوزان عروضی همین وزن است که در این عزل به کار گرفته شده است. در اشعار حافظ بیشترین کاربرد را این وزن و بحر دارد (مجتث مثمن مخبون اصلم [مخبون محذوف]) از جمله غزل با مطلع «رواق منظر چشم من آشیانه‌ی توست/ کرم نما و فرودآ که خانه، خانه ی توست».

 

4)    «خیر الکلام ما قلَّ و دلَّ».

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ علی کاملی ]

1)

همه‌ی کارهایش را انجام داده بود. از گرد گیری اتاق‌ها و راه پله‌ها گرفته تا شستن قالی‌ها و پاک کردن شیشه‌ها. حیاط را هم حسابی آب و جارو کرده بود. دستی به سر و روی باغچه نیز کشیده بود و حالا منتظر آمدن بهار بود. لب حوض وسط حیاط نشست و دستان خود را درون آب فرو برد. ماهی‌های قرمز، دور انگشتانش حلقه زدند. یک لحظه چشم‌هایش را بست و با خود گفت: خانه تکانی امسال هم تمام شد و وقت آن رسیده تا به سراغ خانه تکانی دلم بروم.

2)

انگار همین دیروز بود. یادش بخیر کفش‌های قهوه‌ای کوچکم را در بغل می‌گرفتم و تازگی و نویی را از لابه لای بند‌هایش بو می‌کشیدم. یادش بخیر! همین آمدن و رفتن سال‌هاست که باعث شد تا از آن کفش‌های کوچک قشنگ، فقط یک خاطره باقی بماند و آن خاطره بخشی از سهم من از بهار بشود. سهم کودکی‌هایم که در بهار به یادگار گذاشته‌ام.

3)

بوته‌ی یاس همسایه، بهار امسال قدری قد کشیده بود. انگار داشت از پشت حصارهای آهنی سپید رنگ، کوچه را می‌نگریست. ثانیه‌ای ایستادم و غرق عطر دل آویز یاس‌های نوشکفته شدم. حسی به من می‌گفت: زاویه‌ی نگاه یاس‌ها تغییر کرده است. انگار کوچه و رهگذران را طور دیگری نگاه می‌کنند و ردّپای هر عابری را لبریز از عطر یکتای نوبرانه‌ی خویش می‌کنند. با خود گفتم حتما یاس‌های باغچه‌ی همسایه، به کشفی رسیده‌اند که این گونه گلبرگ‌هایشان را فرش راه عابران می‌کنند. بیشتر که به شکوفه‌های سپید رنگ ِ آویزان از سر دیوار نگاه کردم، متوجه شدم آنها بهار و معجزه‌اش را باور کرده‌اند. گل‌های یاس باغچه‌ی همسایه، خود را خوب در آینه‌ی تمام قد بهار، نگاه کرده بودند و این یعنی دوباره نگریستن به تمام زیبایی‌های بهار، زیبایی‌های زندگی.  

4)

با وزش نسیم صبحگاهی، تبسمی دلنشین بر لب‌های شکوفه می‌نشیند؛ غزل آفرینش در گوش برگ‌ها طنین انداز می‌شود. خورشید، رو به کمال ِ آسمان می‌رود. خنکای سایه‌ی ابرهای گاه خواب و گاه بیدار را روی سرت حس می‌کنی وقتی در کوچه‌ی دل ِ گل‌های مریم آهسته آهسته گلبرگ‌های خیس و ژاله زده را به میهمانی چشم‌هایت فرا می‌خوانی. همه چیز در گذر ثانیه‌ها گره خورده است. سبزه‌ها به اوج آسمان رسیده‌اند؛ قد کشیده‌اند و تجلی گل سرخ را به تماشا ایستاده‌اند. «قد قامت ِ» مؤذن ِ بهار، سروها را به خروش وا داشته است و باران، اکسیری است برای گسترش زیستنی دوباره.

 

استقبال از سه گانی‌ها

 

1)

خسرو شدم برای شکرهای بوسه‌ات

هرچند دست دلم را تو پس زدی؛

اما هنوز قصه‌ی شیرین هر شبی.

2)

باغ از درون آینه پیداست

لبخند توست که می‌بارد؛

مجنون همیشه منتظر لیلاست.

3)

برای عاشقی اکنون چه چیز کم داری؟

بگو که تا بخرم از مغازه یا بازار

نخود؟ عدس؟ لوبیا؟ زعفران؟ و یا کاری؟

4)

زندگی دو راهی شتاب هاست؛

هر کسی به وسع خویش

غرق انتخاب‌هاست. 

5)

بودم آفتاب ِ آخر ِ خرداد

مثل ابر آمدی در آسمان دلم؛

زندگی از نگاه من افتاد. 

6)

«شاید»، «اما» و «اگر»

دست ِ «تقدیر» و «قدر»

عشق، چیزی ست دگر. 

7)

روی نگاه روشن گلبرگ‌های یاس

اشک ِ زلال ِ چشم ِ تو تصویر گشته بود

مریم‌ترین ترانه‌ی باران تو را سپاس.

 

[ ۱۳٩۱/۱/۱ ] [ ٤:٠٠ ‎ق.ظ ] [ علی کاملی ]

این روزها آسمان دلم غرق ابرهای کبود است. چشمانم کاسه‌ی آتشین و سرخی است که دانه‌های اشک، شعله‌ورترش کرده است. هق هق مرا می‌شنوی؟ در این عصر آهن، محبت کیمیایی شده است که باید آن را گدایی کرد. گدایی مهر، گدایی نور ... از کسانی که تو را خوب نمی‌فهمند و عمق احساس را در چشمانت نمی‌خوانند. هر چه بیشتر آه می‌کشم ذهن مشوشم، یخ زده‌تر می‌شود. در پشت لبخندهای مصنوعی‌ام غمم را پنهان می‌کنم. نه به گذشته می‌اندیشم نه به آینده. حال را نیز از کف داده‌ام. واقعا سکه‌ی محبت به چند است؟ اصلا رایج است؟ کسی آن را می‌خرد؟ یا نه! محبت را نیز بازیچه کرده‌اند. وای از دست این انسان‌های دروغین با پوزخندهای مسخره‌شان که سر تا پای تو را به ریشخند نداشته‌هایت می‌گیرند. اشک‌هایم حسابی گر گرفته است. انحنای چشم‌هایم را می‌پیماید و راحت و آسوده، روی گونه‌ام سر می‌خورد. کاش همه چیز مثل همین اشک بود؛ شفاف و بی ریا. حیف که مردمان روزگار من، عشق را به عقل معاش خویش فروخته‌اند. اصلا تو را نمی‌فهمند. همه چیزشان شده است کاغذهای آبی، سبز و قرمزی که هر روز با هزار دروغ و دغل از جیب دیگران به جیب خود فرو می‌برند. هیچ گاه نتوانستم همچون این قبیله‌ی گجسته، معاش اندیش باشم. قبیله‌ای که تزویر را از بین دست‌ها و لب‌هایشان به خوبی می‌توان حس کرد. من در روزگاری به دنیا آمده‌ام و در روزگاری زندگی می‌کنم که مرگ، آرزوی نکویی است. مردم روزگار من، تو را نه به خاطر انسان بودنت بلکه برای مقام، پول و هزار بامبول من در آوردی دیگر می‌خواهند.

        اکنون دیگر صورتم حسابی شسته شده است. مردمک چشمم خانه تکاتی‌اش را خوب انجام داد. اما باز درد دل دارم. به اندازه تمام آسمان‌ها دلم گرفته است. هفته‌ها، روزها و ساعت‌های این زمستان دیجور، قلبم را عجیب فشرده است. اگر این اشک‌های ویران کن آبادگر نبود تاکنون دق کرده بودم. هر چه بیشتر می‌اندیشم بیشتر تهی می‌شوم. علت هیچ چیز را نمی‌فهمم. حکمتش را هم درک نمی‌کنم. فقط می‌دانم دلم داغ دار است و جوشش این داغ را می‌توان از روی گونه‌هایم به یادگار برداشت.

        حافظ، انگار مردم روزگار من، در عصر تو نیز حاضر بوده‌اند یا نه، همان مردمان روزگار تو هستند که از پس قرن‌ها باز سر از خاک برداشته‌اند و در آیینه‌ی روزگار من خیره شده‌اند؟! حافظ، بخوان برایم از مردم روزگارم؛ بخوان که «زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس».

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ علی کاملی ]

حافظ، پناه می‌برم امشب به فال تو

خوش نیست آسمان دلم، خوش به حال تو

دنیا برای مردم نادان به کام باد

صد شعر عاشقانه‌ی من نیز مال تو

گویند عشق، قسمت آدم نمی‌شود

عمرم تباه شد همه بهر وصال تو

پژواک آخرین «نه‌»ی تو مانده در خیال

سیب دلم رسید و نیفتاد کال تو

اکنون تمام ثانیه‌ها دیر می‌رود

تکرار می‌کنم سر خط «بی‌خیال تو»

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ علی کاملی ]

استقبال از سه گانی‌ها

 

حس آسمانْ نوشت

برگ برگ یک بهشت

عشق، سیب سرنوشت.

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ علی کاملی ]

 

استقبال از سه گانی‌ها

 

 

لذت وصال

باز هم خیال

عشق، سیب کال.

 

 

***

وقتی برای حوصله‌ام نور می‌شوی

تفسیر می‌شوم؛

در مریم ِ نگاه تو تکثیر می‌شوم.

 

 

***

حرف‌های دلم برایت کال

چشم تو قصه‌گوی این احوال

لحظه‌هایم پر از خیال محال.

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۳:٢٠ ‎ق.ظ ] [ علی کاملی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب